سوگواره و نمایش میدانی حکایت پایداری در شهرستان کوار

 فرشاد نوری اربابی از روستای ارباب سفلی شهرستان کوار که در حال تحصیل در سال هشتم حوزه علمیه است از تجربۀ شروع و تداوم اجرای نمایش میدانی در شهرستان کوار که با همکاری بچه‌های گروه «اشک آسمان» فیروزآباد آغاز شد و به «حکایت پایداری» در شهرستان کوار رسید می گوید :

حاج آقا نوری حضرتعالی بفرمایید چطور وارد فعالیت های نمایشی شدید؟

من در دوران دبیرستان رشته تجربی میخواندم. قبل از ورود به دانشگاه وارد حوزه شدم.

در آن دوران به کارتربیتی دانش آموزی علاقه داشتم و از روی علاقه مجری گری و روایتگری  کار می کردم. از همان جا وارد کارهای هنری و نمایشی شدم وچند تجربه موفق در این زمینه داشتیم. شخصا به کارهای هنری علاقه دارم. چند سال پیش در شیراز از برنامه فصل شیدایی خیلی لذت بردم. هنگامی که در پیاده روی اربعین نمایش نجم الثاقب را در مسیر کربلا دیدم، انگیزه ام بیشتر شد.

بعد از آن در حوزه علمیه مولی الموحدین شیراز خیلی اتفاقی اقای ابراهیمی نیا هم اتاق ما شد. در آن زمان آقای ابراهیمی نیا مشغول اجرای یک نمایشی به نام «حکایت آب» بود و با رفقایش برای نقش های مختلف صحبت می کردند. رفقا هم سربه سرش می گذاشتند که حکایت سنگ و چوب کی اجرا می شود .

وقتی مشغول این مباحث می شدند، ذهنم مشغول موضوع بحث آنها می شد تا اینکه یک روز برای اجرا با اقای ابراهیمی نیا رفتم و دیدم یک دکور سیاری دارند و با آن در مدارس نمایش اجرا می کنند.

گمشده ذهن من به این کار نزدیک بود. درباره کارشان سوال می‌کردم و چند جلسه با هم سر اجرا رفتیم. هم به آن‌ها  کمک می کردم و هم اطلاعات بیشتری کسب می کردم. این نمایش که تمام شد برای شهادت امام رضا سال 97 در مسجد روستای خودمان یک نمایش حکایت آب را اجرا کردیم و همان دکور سیار را با وانت به روستا بردیم. از تصمیم تا اجرا کلا پنج روز طول کشید.

-اولین اجرای شما در روستا چطور رقم خورد؟

من و یکی از دوستانم یک وانت از محل کار پدرم گرفتیم و هماهنگ کردیم تا دکور را به روستا ببریم.

با بچه ها هم صحبت کردیم که حدودا چهار نفر نیرو برای اجرای کار نیاز داریم. کلا عوامل و بازیگران هشت نفر شدیم. طی یک روز دکور را بستیم و شب قبلش چند ساعت تمرین کردیم و شب موعود اجرا کردیم. برای اولین شب اجرای ما صفر تا صد کار طی دو روز انجام شد. با یک گوشی هم از نمایش هم فیلم گرفتیم. کلا اجرای ما 45 دقیقه شد و حدودا 500نفر تماشاچی داشتیم. این در حالی بود که تبلیغات خاصی هم نداشتیم. فقط در مسجد اعلام کردیم و اهالی روستا آمدند.

یکی از خصوصیت‌های آقای ابراهیمی نیا این است که انحصاری کار نمی‌کند و بدون دغدغه و منت داشته‌هایش در اختیار بقیه می‌گذارد. هیچ کدام از بچه های ما  تجربه خاصی در اجرا نداشتند. در برنامه‌های نمایشی میانگین سنی بچه های گروه حدود 16سال بود از بچه های ده دوازده ساله داشتیم تا بیست ساله.

کمک و همکاری آقای ابراهیمی نیا قابل تقدیر بود.

-چطور تصمیم گرفتید که کارهای نمایشی را در روستا ادامه دهید؟

مشکلات و کاستی ها کم نبود. وسایل قرضی بود. حتی دستگاه تنظیم نور نیم سوز بود وسط اجرا قطع می‌شد. مرتب باید خاموش و روشن می کردیم و ادامه می دادیم. اما بازخورد های مردمی بعد ازاجرای اول ما را سر ذوق آورد که ادامه بدهیم.

اهالی خیلی تشکر می‌کردند و واکنش آن‌ها اثر تربینی جالبی روی گروه داشت. بچه‌هایی که فکر می‌کردند ناتوان هستند، طی این اجرا دیدند که می توانند. اعتماد به نفس خوبی پیدا کرده بودند. یکی از بچه ها نقش مسلم بازی می کرد 20با تکرار کردیم تا صحنه بهتری در بیاید. اما بالاخره توانست از عهده کار بربیاید. انتقادات و پیشنهادات و تشکرها کار را تقویت می کرد و همراه با هم رشد می کردیم.

یکی از عجایب همان اجرای اول که ما را شارژ کرد صحنه ای بود که داشتند اسرا را می بردند. کنار صحنه بودم و روایت گری می کردم. آنقدر فضا مخاطب را میخکوب کرده بود که یک دختر پنج شش ساله زل زده بود به صحنه و چشمهایش خیس بود. دست من را محکم گرفته بود و فشار می داد. متوجه نبود دستم را گرفته، یک لحظه که چشمش به من افتاد با بغض دوید و رفت.

در اجرای اول خرج خاصی نداشتیم، چون دکور و سایل امانی بود. مسجد هم خودش از حضار پذیرایی کرد.

ما با استقبال مردم تشویق شدیم که کار را ادامه دهیم به این ترتیب ایام فاطمیه کار دوم را اجرا کردیم.

سال97 در حجره بودیم آقای ابراهیمی نیا تعریف می کرد که فاطمیه  پارسال در شهرستان خودمان این اجرا داشتیم و روضه های فاطمیه را از لپ تاپ خودش به من نشان داد.

چند شب از فاطمیه گذشته بود. به بچه ها تماس گرفتم طی یک عملیات ضربتی تصمیم گرفتیم که برای دومین بار در روستا اجرا داشته باشیم. صوت ها را از اقای ابراهیمی نیا گرفتم. در حسینیه روستای اکبراباد که الان جزو شهر شده، هرشب مراسم فاطمیه داشتند. مراسم شلوغی بود به مسئول هیات تماس گرفتیم و هماهنگ کردیم که در آن حسینیه اجرا کنیم. البته تاکید کرد که هیات را تعطیل نمی کنند اما سخنرانی و قران و و سینه زنی را انجام می دهند و یک زمانی هم به ما می دهند تا قصه چادرخاکی را اجرا کنیم. به این ترتیب ما استارت زدیم و از تصمیم تا اجرا حدود هفت روز شد. دراین اجرا خودمان هم آیتم اضافه کردیم و تدریجا از کپی خارج شدیم. در اجرای دوم آیتم شهدای مدافع حرم و حاج قاسم اضافه کردیم.

کل تبلیغات ما تراکت دستی بود که در سطح روستاها پخش کردیم و وسایل و لباس و شمشیر را از اقای ابراهیمی نیا قرض کردیم. این بار دکور هم کپی نزدیم و خودمان یک دکور شش متر در سه متر طراحی و اجرا کردیم. چند بازیگر قبلی را هم جمع کردیم و بعد مراسم فاطمیه سه شب تمرین کردیم و دکور بستیم و نورپردازی انجام دادیم و نهایتا دوشب اجرا کردیم. یک شب در حسینیه اکبر اباد یک شب هم در مصلای کوار. شب قبل از اجرا تا اذان صبح تمرین کردیم.

بعد از اجرای آن شب طی دوسه ساعت کل دکوررا جمع کردیم و بار  کردیم و مکان را تمیز  کردیم و رعایت می کردیم که پایه های دکور فرش را خراب نکند. مسئولین هیات و امام جمعه بابت رعایت این نکات قدردان تیم ما بودند. رفتیم مصلای کوار و برای اجرای شب دوم آماده شدیم.

در اجرای دوم وسایل ما بیشتر شده بود. تقریبا حدود یک و نیم میلیون تومان هم هزینه کرده بودیم. البته همان هیات 600هزار تومان به ما پول داد. چون آن شب مراسم خیلی شلوغ شد و مردم کمک خوبی به هیات کرده بودند. خانواده‌های خود بچه‌ها هم آمده بودند. استقبال مردم خیلی برای ما جالب بود.

شب اول از اجرای دوم یکی از نوجوان ها نقش امام حسن بازی می کرد. چون نورپرداز نداشتیم. بصورت اضطراری به او آموزش فوری داده بودم هم نورپرازی می کرد هم نقشش را اجرا می کرد و دوباره سریع می آمد پای نور.هم خوددش استرس داشت هم من خیلی تحت فشار بودم.

یک بار صوت نمایش وسط کار قطع شد خود بچه ها سریع مشکل رارفع کردند .

اما شب دوم که در مصلای کوار اجرا داشتیم اقای ابراهیمی نیا آمد و نشست پای نور. کیفیت اجرا و نورپردازی خیلی خوب شد. به دل بچه ها نشسته بود.

وقتی شروع کردیم به جمع کردن وسایل یک خانمی آمد و گفت جمع نکنید من یک تعداد دانش اموز دارم یک شب برای ما اجرا کنید من یک میلیون هزینه می دهم.  سریع برگشتم و داد میزدم بچه ها جمع نکنید.

با هم مشورت کردیم. و همه موافق بودند که جمع کنیم تا کار لوث نشود. البته آن خانم هم به خاطر همان اجرا به تیم کمک کرد و هزینه ای که صرف کرده بودیم جور شد و برای کارهای بعدی هم یک مقداری ذخیره شد.

-برای جذب بچه های روستا وتشکیل تیم نمایش برنامه خاصی داشتید؟

طبق تجربه خودم جمع کردن بچه های پای این کار، کار راحتی نبود. ولی وقتی بچه ها را جمع کردیم بخشی ازشورو اشتیاق بچه ها برای آمدن پای کار این بود که قبل از تمرین نمایش، با هم بازی می‌کردیم.همه از بازی های دورهمی قبل تمرین خاطرات خوشی داشتند. اعضای مجموعه ما اکثرا بچه های کم سن و سال بودند.

ما محال بود جلسه ای درباره این قضیه بگیریم و تمرینی بکنیم و قبل و بعد جلسات و تمرین ها و اجراهایمان توسل نداشته باشیم. کار را با قرائت قرآن شروع می کردیم و با توسل و سینه زنی تمام می‌کردیم. این کارهای دلی و توسلات طوری بود که در اجرای صحنه ها دل بچه ها وصل می شد. برای صحنه غسل حضرت زهرا همه اشک می ریختند.

نوشتن آیتم ها را خودم انجام می دادم. در بحث نوشتن و تصویرگری بصورت خدادادی مستعدبودم. نمایش سوم و چهارم کلا خودم نمایشنامه نوشتم. حتی آیتم بندی و تدوین صوت و طراحی دکور و آموزش بازیگر همه را خودمان انجام دادیم. کار خلاقانه خودمان و بچه ها بود.

البته ذوق و سلیقه تاحدی جواب می دهد اما در گام های بعد آموزش هم لازم است. مثلا در بحث طراحی صحنه و بازیگردانی ذوق و سلیقه به تنهایی پاسخگو نیست. در ادامه راه علم و تجربه و استفاده ازتجربه اساتید لازم است.

شب اول اجرا وقتی نمایش تموم شد بیهوش شدم. چون کارخیلی سنگین بود.  تدریجا که با بچه های تیم منسجم شدیم یکسری کارها را به بقیه سپردم و تقسیم کارانجام شد.

اوایل راه انسجام زیادی نداشتیم وکار سخت تر بود. دوتا از بچه ها که از ده سالگی شان با هم راهیان نور می رفتیم و رفیق شده بودیم؛ هر هفته در مصلا پیش من می آمدند، در نمایش دوم هم در کارهای پشت صحنه همکاری کردند. در نمایش دوم یک فردی به نام اقای پیروی به ما ملحق شد چند نفر دیگر هم به ما معرفی شدند و در ادامه به ما پیوستند.

در نمایش اول هشت نفر بودیم. در نمایش دوم تعداد عوامل و بازیگران به سی نفر رسید. این افراد  هم کار اجرایی می کردند هم بازی می کردند.

– شما در مناسبت های مختلف پیشنهاد اجرا می دادید یا هیات ها و نهاد ها و سازمان ها از شما برای اجرای نمایش دعوت می کردند؟

چون اجرا ی اول را رسانه ای نکرده بودیم، خبر کار ما به گوش کسی نرسیده بود که به ما درخواست بدهند. تا اجرای دوم هنوز شناخته شده نبودیم. اجرای اول که فقط  500 نفر مخاطب محلی داشتیم. در اجرای دوم مخاطبین ما 1500 نفر شدند. امام جمعه کوار هم کار ما را دیدند و همین آشنایی بهانه ای شد که از ما حمایت کنند. چون کار قشنگی بود و در کوار هم تا آن زمان سابقه نداشت.

بچه های تعزیه هم از ما کمک خواستند. به امام جمعه کوار توضیح داده بودم و چون اعتماد داشتند و قبلا کارهای فرهنگی تربیتی ما را دیده بودند موافقت کردند و اجرای مشترک خوبی داشتیم و از نتیجه کار خیلی راضی بودند.

رسیدیم به کار سوم به نام حکایت اشک. تعدادی از دوستان را دعوت کردم. با بچه های قبلی هم مشورت کردم که می خواهیم برای اربعین این کار را انجام دهیم. چون زمان شیوع کرونا بود و مردم نمی‌توانستند به پیاده روی اربعین بروند.

یک مدیر اجرایی لازم داشتیم. یک نفر هم برای هماهنگی با ارگان ها و مدیریت مالی و رسانه ای لازم داشتیم. خودم هم پیگیر بودم ولی در طراحی صحنه هم مشغول بودم و وقت زیادی برایم باقی نمی ماند.

یک رفیق داشتم که از بچگی برای من بزرگتری کرده بود. هر جا لازم بود پدری کرده بود هر جالازم بود برادری کرده بود. او هم با چند نفر از دوستان پای کار آمدند. برای این نمایش اسلحه لازم داشتیم. یکی از رفقا در ارگان نظامی مشغول بود و به یاری ما آمد. یکی از رفقای رسانه ای را هم دعوت کردیم که جزو طراح های برتر هست. نود درصد بچه هایی که دعوت کرده بودیم کارهای قبلی ما را ندیده بودند گفنم می خواهم یک کاری انجام دهم که شبی دوهزار نفر بازدیدکننده داشته باشد. هنوز تا آن موقع خودم فکر نمی کردم که کارمان این همه فراگیر و سخت شود .

-برخورد مسئولین، نهاد و سازمان ها در قبال اجراهای شما چطور بود؟

بعد از پای کار آمدن دوستان رفتیم با ارگان ها رایزنی کردیم که در حرم شهدای گمنام کوار اجرا داشته باشیم. اربعین سال 99 همه درگیر کرونا بودند وباید در فضای باز کار می کردیم. اوایل کرونا بود و مجوز گرفتن خیلی سخت بود. امام جمعه همه ارگان ها را به جلسه دعوت کرد. من هم صحبت کردم و شیوه کار را توضیح دادم. معاون پادگان الهادی که شهدای گمنام زیر نظر آنها بود گفت از طرف چه مجموعه ای آمدی؟ گفتم ما مجموعه ای نداریم. من یک جوان هستم می خواهم این کار فرهنگی را به کمک یک عده از مردم همین محل انجام دهم. گفت ما نمی توانیم همکاری کنیم، چون تو را نمی شناسیم مگر شوخی هست؟

نماینده فرماندار هم گفت: به عنوان مسئول ستاد کرونای شهرستان بخاطر کرونا اصلا اجازه چنین کاری نمی دهم. من عرق سرد روی پیشانیم نشست و سکوت کردم.

امام جمعه شروع به صحبت کرد وگفت ایشان از طرف من هست. او را می شناسم و اطمینان کامل دارم هرچه می گوید باید انجام شود. به ریس ستاد کرونا هم گفت مکان که سرپوشیده نیستو اجرا در فضای باز است. با رعایت فاصله استاندارد صندلی می گذاریم و با بلیط فروشی محدودیت نفرات واستفاده از یک سوم ظرفیت مکان هم انجام می شود. در این صورت اجرای برنامه در شرایط فعلی بلامانع است. البته اگر وضعیت قرمز شد وضع فرق می کند.در جلسه داشتم پر در می آوردم.

از جلسه که بیرون آمدم بچه ها را کنار شهدای گمنام جمع کردم و گفتم تا اینجا من و شما بودیم از اینجا به بعد دیگر آبروی امام جمعه است. طعم پدر معنوی شهرستان را امروز درک کردم. همانجا توسل داشتیم و عهد بستیم کار را به بهترین شکل انجام دهیم. باید اعتماد امام جمعه را جواب می دادیم.

از همان موقع کار اجرایی را شروع کردیم.  صندلی اجاره کردیم ورفتیم سراغ دکور. سه تا کفی تریلی آوردیم و دکور 15 متر در هفت متر زدیم. فلت خریدیم. لباس های مورد نیاز را از گروه تعزیه قرض گرفتیم. برای بچه های رسانه لنز حرفه ای اجاره کردیم و آموزش ها را شروع کردیم. کار آنقدر فشرده بود که فرصت نمیشد به منزل برگردیم. همانجا در جوار شهدا یک حسینیه بود که شبها می خوابیدیم. تبلیغات خوبی هم انجام دادیم. دو روز قبل از اجرا امام جمعه تماس گرفت و گفت توقول دادی اگر وضعیت قرمز شد تعطیل کنی. وضعیت ممکن است قرمز شود و اگر ستاد کرونا دستور داد، باید تعطیل کنی. گفتم چشم. ولی دلم خالی شد. رفتم ارامگاه شهدای گمنام وحسابی با آن ها خلوت کردم.

خدا کمک کرد و وضعیت قرمز نشد ما هم دومیلیون تومان صرف تهیه ماسک و مواد ضد عفونی کردیم.

سه شب اجرا داشتیم. شب اول دیدیم جمعیت مثل پیاده روی اربعین به سمت ما می‌آیند. هر شب بعد اجرا روضه داشتیم.

شب اول نورپردازما نتوانست بیاید و مریض شده بود. یکی از بچه ها که فقط نورپردازی را دیده بود پای دستگاه نشست. دستش میلرزید. بغلش کردم واز او خواستم خونسرد باشد. من هم اجرا می کردم هم پشت صحنه را مدیریت می کردم به نور هم حواسم بود.

اجرا که تمام شد، کنار سن بیهوش شدم. خیلی تحت فشار بودم. یک اتفاقاتی هم فشار را مضاعف می کرد. مثلا یک کوچولویی قرار بود در آیتم اسارت روی سن بیاید. هرچه دنبال او گشتیم، نبود. صدایش کردم دیدم لحظه اجرا رفته حلوا بخورد! خب کم سن بودند، ولی من حرص می خوردم.

شب دوم هم اجرا کردیم. شب سوم صندلی ها و چمن پر بود. عده زیادی هم سر پا بودند. جمعیت هشت نفره تیم اولیه پس از این اجرا به هشتاد نفررسید و مخاطب پانصد نفره ، تا شش هزار نفر افزایش پیدا کرد.

-بازخورد اجرای شما چطور بود؟

این کار بازخورد فوق العاده ای داشت.

آیتم شهید حججی را برای خانواده شهید هم فرستادیم. خیلی خوشحال شدند. می گفتند ما در ایران دنبال گروهی بودیم که بتواند مظلومیت شهید را اینگونه به تصویر بکشد. کار خیلی به دل مردم نشست هزینه نمایش که با کمک مردم جور شد. بیش از ده میلیون هم پول اضافه آوردیم.

خود بچه ها اصلا باورشان نمی شد که چنین توانایی داشته و باشند و چنین مخاطبی جذب کنند و همه را راضی نگهدارند. همه اذعان دارند که حال و هوای اجرای «حکایت اشک» تکرار نشدنی است.

یک فضای شیرین و عجیبی بود. من آن موقع تازه ازدواج کرده بودم و خیلی برای اجرای این کار وقت گذاشتم و مدت طولانی به منزل سرنزده بودم. اما خانمم می گوید حاضرم باز هم مدتها درگیر بشوی و همدیگر را نبینیم ولی یک حکایت اشک دیگر تولید کنی.

این اجرا از همه دل برده بود. خانم دکتر قاسمی مسئول بهداشت بود. با ترس و لرز نامه ما را امضا کرد اما بعد اجرا پیام داده بود که من خدا را شاکرم که این مجوز را امضا کردم و این برنامه فرهنگی غیر قابل وصف در کوار اجرا شد.

تجربه بچه ها با این اجرا بیشتر شد. یک مقداری هم تجهیزات خریده بودیم.

برای بچه های کم سن و سالی که هیچ تجربه خاصی نداشتند، با چک سفید امضا تجهیزات کرایه کردیم و به انها دادیم که شبهای اجرا را پوشش رسانه ای بدهند. خیلی توکل کردیم. الان همان بچه ها برای سایت های مطرح کار طراحی و تدوین انجام میدهند.

با این کار بچه های تیم به توانایی خودشان پی بردند و خودباوری فوق العاده ای در شهرستان ایجاد شد.

در نمایش چهارم همان مسئولانی که به ما اعتماد نداشتند، سفارش کار می دادند و می گفتند فقط بگو چه چیزی می خواهی که یک اجرای دیگر داشته باشی. گزارش کار ما را به وزارت دفاع هم فرستاده بودند.

چون کار ما به خوبی دیده شده بود یک مجموعه ای به نام سرداردلها با مدیریت حاج آقا جابری به ما پیشنهاد دادند که بیایید و به عنوان زیرمجموعه ما کار کنید. این تشکیلات کارگروه های مختلف داشت. و ما هم به انها ملحق شدیم.

-در این مسیر موانعی هم داشتید؟

بله طبیعتا همه تجربیات شیرین نبودند. کار پستی و بلندی داشت.

مثلا عید نوروز1400 چون مردم به خاطر کرونا نمی توانستند راهیان نور بروند  حکایت پایداری را طراحی کردیم.

حکایت پایداری خرجش بیشتر شد. ویژه برنامه سال تحویل هم اضافه کردیم. سلاح گرفتیم اما انفجار به ما ندادند خودمان ابتکاری انفجار ساختیم. برای دکور کامل خانه ساختیم. نماینده مردم کوار در مجلس و تیم صدا و سیما هم دعوت شدند. کمبود فلت داشتیم. طراحی صحنه و آموزش بازیگر و تجهیزات را قوی کردیم. خیلی کم خوابی داشتیم. تا ساعت یک شب تمرین می کردیم. از یک تا نماز صبح جلسه بحث و بررسی و تبلیغات داشتیم. وضع به همین منوال تا یکی دوشب قبل از نمایش ادامه داشت. تا اینکه مسئول تشکیلات تماس گرفت و گفت جلسه داریم، لازم است، شما هم بیایید.با اضطراب به جلسه رفتیم، گفتند می دانیم خیلی زحمت کشیدید وخرج کردید اما ممکن است مخاطبین برای دیدن کار جمع نشوند. چون هوا سرد است و مردم نمی آیند. بهتر است اجرا را به تعویق بیندازیم.

در جلسه نظرسنجی کردیم با اختلاف یک رای اجرا رای آورد و عقب نیفتاد. اما در سه شب اجرا آنقدر هوا سرد شد که می لرزیدیم و اجرا می کردیم. نهایت جمعیت هم سه هزار نفر بود. چون جمعیت نیامد این کار کمتر دیده شد و از لحاظ مالی هم خیلی هزینه جمع نشد و 35میلیون بدهی بالا آوردیم.

نمایش که تمام شد، وقتی صندلی ها را جمع می کردیم آنقدرهوا گرم شد که آب بازی می کردیم انگار امتحان بود ولی دستاوردهای بزرگی برای ما داشت.

رییس تشکیلات گفت: من مطمئن بودم به خاطر سردی هوا جمعیت کمتری برای تماشا می آیند، اما چون رای گیری کردیم و بیشتر بچه ها موافق بودند که کار انجام شود، با اینکه می توانستم وتو کنم اما به نظر جمع احترام گذاشتم. این برای من خیلی شیرین بود که مسئول مجموعه بدهی را قبول کرد اما نظر جمع را پذیرفت.

یکی از برکاتش هم این بود که برای جبران بدهی کنار هم قرار گرفتیم و به هرمدلی که می توانستیم تلاش کردیم. الان فقط دو سه میلیون تومان بدهکاریم. امتحان سختی بود اما با توان جمعی از این مشکل عبور کردیم.

تیم هایی که شکل گرفته بود هم از برکات کار بود. کار تخصصی تر شده بود و معایب را شناسایی کرده بودیم. در نمایش چهارم فشار روی من کمتر بود چون کار جمعی شده بود.

-به عنوان نکته پایانی از ارتباط تیم تان با بچه های تیم اشک آسمان فیروز آباد بگویید.

 بچه های فیروزاباد و اقای ابراهیمی نیا هم خیلی به ما کمک می کردند. بدون هزینه و توقع حق برادری را تمام کردند. ابتدای کار تیم ما با پشتیبانی انها شکل گرفت. دهه سوم محرم امسال هم ما برای کمک به نمایش فیروزاباد رفتیم. اقای شریفی کرونا گرفته بود.

دربحث رسانه هم نیرو نداشتند. به نیت دو روز با بچه های رسانه به فیروزاباد رفتم اما بیست روز بعد برگشتم!

تیم رسانه ای را در سالن اجتماعات بنیاد شهید فیروز اباد مستقر کردیم .

آنها هم نگران مخاطب بودند واسترس داشتند که به خاطر کرونا برنامه خلوت شود. با تمام قوا پای کار تبلیغاتی رفتیم و با مسئولین مختلف شهر جلسه گذاشتیم. از کمیته خادم شهدا هم برای انتظامات و کمک به تبلیغات برنامه کمک گرفتیم. بلیط هم چاپ کرده بودند اما فروش نرفته بود. با بلیط ها چهره به چهره برنامه را تبلیغ کردیم. بنر و کارتن پلاست هم چاپ کردیم.در سطح شهر گزارش گرفتیم و کلیپ ساختیم. هر راهکار تبلیغاتی بلد شده بودیم به کار بستیم.

آنقدر در فیروزآباد ماندم که یک اتاق به ما دادند و همسرم هم پیش ما آمد. دلسوزی من برای کار فیروزاباد بیش از کوار بود. چون آن‌ها هم خیلی از ما حمایت کرده بودند و به قوت کار ما کمک کرده بودند.

یکی از تجربیات ما این بود که اگر در کارهای فرهنگی در حق هم برادری کنیم کار همه ما در کنار هم بهتر دیده می شود و نواقص کار بهتر رفع می شود. این رفاقت ها کاررا پیش می برد. ما الان به راحتی می توانیم کنارهم کار کنیم. خلاصه تجربه فیروز اباد برای ما پیام خودباوری بود. ما می توانیم ولی گاهی نگران می شویم که کار انجام نشود یا  مردم نیایند یا مسئولین کمک نکنند. منتها اگر کار خوب تحویل بدهیم برای مسئولین افت کلاس است که حمایت نکنند. انها کار خوب را ببینند، از قافله تبلیغی عقب نمی مانند. خیلی مهم است که خود باوری داشته باشیم. اگر به اطرافیان هم اعتماد کنیم و برای انها نقش تعریف کنیم،  نتیجه آن را در موفقیت کار می بینیم.

شخصا تجربه خودم طی این سالها این بود که در انجام کار تردید نکنیم، چون از کارهای بزرگ باز می مانیم. درست است که ریسک دارد گاهی ممکن است با مشکلات مواجه بشویم اما لازم است عاقلانه ریسک کنیم. خیلی جا برای کار هست. وقتی می توانیم کارهای بزرگ انجام دهیم، خودمان را با کارهای دم دستی حیف نکنیم.

ارسال یک پاسخ